تبليغاتX
یه سر و دو گوش 2
یه سر و دو گوش 2
ایستگاهی برای خواندن داستان و شعر
« پدرِ دختر بیمار » ؛ « راتی ساکسنا »

پدر
کنار تن تب‌دار دختر نشسته
بر بستری آغشته به بوی استفراغ
و دعا می‌کند
لبان خشکیده‌ی او
جانی بگیرند
چشمان بی‌فروغ او
نای نگریستن یابند
و دیگر بار دختر کش
بازی‌گوشی از سر گیرد
و صدای خلخال پاهای بی‌قرار او خانه را پر کند

 
پدر حالا به هیچ چیز نمی‌اندیشد
نه به جهیزیه‌ی سنگین دختر
نه به آینده‌ی شغلی یا درسی او
حتی به خاطر نمی‌آورد
هیچ یک از سیم‌های خاردار جامعه را

 
شک دارد
پایان این شب سیاه را
سپیده‌ای باشد

« راتی ساکسنا » ترجمه‌ی « فریده حسن‌زاده مصطفوی »

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 17:5  توسط « مهدی محبی »  | 

دو شعر از « محمود تقوی تکیار »
 

می خوانمت دهانم تلخ می شود
از دل چگونه برانمت
خاری و ریشه در خونم داری

* * * * * * * * * *

شیفته و شگفت زده
نشسته ام به تماشایت
رویای باز آفریده ی من
با حضورت انگار
جهان اندکی بزرگتر شده
که با انبوهی اندوه
هنوز گنجایش شادمانی دارد

« محمود تقوی تکیار »

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:38  توسط « مهدی محبی »  | 

غزلی عاشقانه از « عبيد زاكانی »
 

می‌كند سلسله زلف تو ديوانه مرا
می‌كشد نرگس مست تو به ميخانه مرا
 
متحير شده‌ام تا غم عشقت ناگاه
از كجا يافت در اين گوشه ويرانه مرا

 
هوس در بناگوش تو دارد دل من
قطره اشک از آن ست چو دردانه مرا

 
دولتی يابم اگر در نظر شمع رخت
كشته و سوخته يابند چو پروانه مرا

 
درد سر می‌دهد اين واعظ و می‌پندارد
كالتفاتست بدان بيهده افسانه مرا

 
چاره آن ست كه ديوانگیی پيش آرم
تا فراموش كند واعظ فرزانه مرا

 
از می مهر تو تا مست شدم همچو عبيد
نيست ديگر هوس ساغر و پيمانه مرا

« عبيد زاكانی »

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:21  توسط « مهدی محبی »  | 

« خدا نخواست » ؛ « فرهاد صفریان »

 

می‌خواستم عزیز تو باشم ، خدا نخواست
همراه و هم‌گریز تو باشم ، خدا نخواست

می‌خواستم که ماهی غمگین برکه‌ای
در دست‌های لیزِ تو باشم ، خدا نخواست

گفتم در این زمانه‌ی کج فهم کند ذهن
مجنون چشم تیز تو باشم ، خدا نخواست

می‌خواستم که مجلس ختمی برای این
پاییز برگریز تو باشم ، خدا نخواست

آه ای پری هرچه غزل گریه ! خواستم
بیت ترانه‌ای ز تو باشم ، خدا نخواست

مظلوم و ساکتم ! به خدا دوست داشتم
یار ستم ستیز تو باشم ، خدا نخواست

نفرین به من که پوچی دستم بزرگ بود
می‌خواستم عزیز تو باشم ، خدا نخواست

« فرهاد صفریان »

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:13  توسط « مهدی محبی »  | 

« مرا لمس کن مهربان » ؛ « راجر هومز »
 

شب روییده سرد
به من دست بزن مهربان
دست های تو طولانی و گرمند


لمسم کن مهربان
چشم هارفته رفته محو می شوند جدا از هم
لمسم کن مهربان
با دست ها و قلبت

مرا لمس کن مهربان
زندگی عجیب پیچیده است
لمسم کن مهربان
اتاق به بازتاب احتیاج دارد


مرا لمس کن مهربان
نوازش ها در سکوت ...
لمسم کن مهربان
پیش از آن که محو شویم از چشم ها

« راجر هومز » ... ترجمه : « مریم هوله »

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:8  توسط « مهدی محبی »  | 

« آن‌ها بزند ، نه دختر » ؛ « راتی ساکسنا »
 

آن‌ها سه بزند
سیاه ، زرد و قهوه‌ای
با پ.س.ت.ا.ن‌هایی لبریز از شیر
آماده‌ی دوشیده شدن .

گرسنگی رامونا و لالوا فرو می‌نشیند
با چریدن اینجا و آنجا و هر جا که عشق‌شان باشد .

و چه جای حیا کردن ؟!
آن‌ها بزند نه دختر .

اگر دختر بودند سهم‌شان ته‌مانده‌ی غذاها بود
و تمام روز باید کار می‌کردند .

و اگر چه تمام روز روی زمین کار می‌کنند
و تمام غروب می‌پزند و می‌شویند و می‌روبند
اما فروختن آن‌ها در ازای سه بز
معامله‌ی پر سودی‌ست .
 
هرچه باشد دختر ، فقط دختر است
نه بز ...

« راتی ساکسنا » ترجمه‌ی « فریده حسن‌زاده مصطفوی »

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 14:36  توسط « مهدی محبی »  | 

« یک با یک برابر نیست » ؛ « خسرو گلسرخی »
 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ...

ولی آن ته کلاسی ها
لواشک بین هم تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر " جوانان " را ورق می زد .

دلم می سوخت به حال او که بیخود های و هو می کرد
و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد .

با خطی روشن بر روی تخته تاریک
که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود
تساوی را نوشت و بانگ برآورد :
که یک با یک برابر هست
که یک با یک برابر هست ... اینجا ...

به ناگه ... از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید بپا خیزد ... همیشه یک نفر باید ...

به آرامی سخن سر داد :
این تساوی اشتباهی فاحش و محض است .

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت
معلم مات برجا ماند
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا باز هم یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
نه

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زوری و زری داشت بالا بود
و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
و آن سیه چرده که می نالید
پایین بود

اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یاکه زیر ضربت شلاق له می شد ؟

یک اگر بایک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
یا چه کس این راد مردان را فنا می کرد ؟

در این هنگام .... معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
که یک با یک برابر نیست ...
یک با یک برابر نیست .

« خسرو گلسرخی »

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 14:34  توسط « مهدی محبی »  | 

« فال قهوه » ؛ « نزار قبانی »
 

زن نشست
با چشمانی نگران ،
به فنجان واگونه ام نگریست
گفت :

پسرم غمگین مباش
که عشق سرنوشت توست
و هر کس در این راه بمیرد
در شمار شهیدان است .

فنجان تو
دنیایی هراس انگیز است ،
زندگی ات
سرشار از کوچ و جنگ .

پسرم !
بسیار دل می بازی
بسیار می میری
بر تمام زنان زمین عاشق می شوی
اما چون پادشاهی شکست خورده
باز می گردی .

پسرم !
در زندگی ات زنی است
با چشمانی شکوهمند
لبانش خوشه انگور
خنده اش موسیقی و گل
اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته .

پسرم !
دلبرت
در قصری دربسته است .
قصری بزرگ
با سگ های نگهبان و سربازان .
شاهزاده ات خفته است ،
هرکس به اتاقش بخزد
به خواستگاری اش برود
و از پرچین باغش بگذرد
یا گره گیسوانش را بگشاید
ناپدید می شود .

پسرم !
فال بسیار گرفته ام
طالع بسیار دیده ام
اما
هیچ فنجانی
چون فنجان تونخوانده ام
و غمی ، چون غم تو ندیده ام .

در سرنوشت تو
عشق پیداست
اما پایت هماره بر لب دشنه است
همیشه چون صدف
تنها میمانی
و چون بید
غمناک .

و سرنوشت تو است
که همیشه
در دریای عشق
بی بادبان باشی .

پسرم !
هزاران بار دل میبازی
و
هزاران بار
چون پادشاهی مخلوع
باز می آیی .

« نزار قبانی »

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 14:32  توسط « مهدی محبی »  | 

« به من ... » ؛ « ایرج کیانی »
 

به من گريه را ياد دادی
                              به من عشق را

تو از آب
           پيداتری

تو مثل گياهان دارويی
                              از ريشه خوبی

تو از شاخه
               روياتری

سلامی
            سر آغاز آواز عشق
                                      و باب صداقت
                                                         و طرح طلوع

تو از نسل دريای مازندرانی
                                  پر از ماهيان بزرگ سخاوت
                                                                     پر از خاويار نجابت

تو دريای مازندرانی
                         پر از آب شيرين

غرور پلنگی
                و زيبايی خواب

درختی
           که با شاخه‌ی سبز رگ ها
                                               پناه کبوتر
                                                             پناه کلاغی

برنجی که از خشکسالی ميايی

زبانت زبان همه غنچه‌ها
                        دهانت گلستان حرف
                                                 و نام گل از توست
                                                                       و پيدايش عشق

کتابی تو 
   گوياتر از « بوف کور »
            و غمگين تر از غربت « ژان کريستف »
                                                  و زيباتر از حق « آزادی يا مرگ »

سفر کردی از روح گندم
                                 به نان
                                          و بر سفره‌ات
                                                            سير بودن حقير است

تو آرامش صلح
                    و قانون آزاد انديشه
                                              و بيداری راستينی

به من گريه را ياد دادی
                                              
به من عشق را ...

« ایرج کیانی »

 

|+| نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:9  توسط « مهدی محبی »  | 

« چرا تنها تو ؟! » ؛ « نزار قبانی »
 

چرا تو ؟
چرا تنها تو ؟
چرا تنها تو از میان زنان
هندسه ی حیات مرا در هم می ریزی ؟
پابرهنه به جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی
من اعتراضی نمی کنم ؟
چرا تنها ترا دوست می دارم ، می خواهم ؟
می گذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمی کنم ؟
چرا زمان را خط باطل میزنی
هر حرکتی را به سکون وا می داری ؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمی کنم ؟!

« نزار قبانی »

 

|+| نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:5  توسط « مهدی محبی »  | 

 
offshore